![]() |
![]() |
|
| دلنوشته ها |
|
درود بر شما سروران گرامی بالاخره بعد از مدت ها به روز شدم،امیدوارم در سرودن اولین مثنوی ام از نظرات ازشمندتون بی نصیبم نکنید.الیته قبلا ها مثنوی گفته بودم ولی نه به صورت رسمی! قلم هاتون گلباران
صندلی چوبی من به دستور دلم راهی کوهستانم شده ام از نظرت محو،خودم می دانم پشت این پنجره ها صندلی چوبی نیست بی تو در زندگی ام،خاطره ی خوبی نیست دست من هست ولی دست تو را کم دارد چشمهایم غم دوری تو را می بارد دیگر این ثانیه ها بی تو نفس گیر شده دل تنها و جوانم چقدر پیر شده می روم بار ببندم که سفر نزدیک است می روم!بی تو در این خانه دلم تاریک است می روم تا من_رنجور مرا درک کنم می روم تا تو و رویای تو را ترک کنم دل به دریا زده را بیم فراموشی نیست دیگر این حنجره را طاقت خاموشی نیست بی تو در خانه ی من عقربه ها دیوارند و زمان مضطرب و فاصله ها بسیارند خسته ام،خسته از آن کس که مرا می فهمید و صد افسوس! به احساس دلم می خندید دیگر این عشق مگر شادی و گفتن دارد دل من می رود!این راز نهفتن دارد و هنوز از گذر خاطره ها بی تاب است چه کند این شب تاریک که بی مهتاب است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:10 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
اگر این خانه به یاد تو سخن میگوید پس چرا پنجرهها بستهتر از دیروزند؟ اگر این عشق زمینگیر نگاه تو شده پس چرا ثانیهها در نظرم میسوزند؟
همهی شهر بدون تو نفسگیر شده طاقتی نیست به جانم که صبوری بکنم قسمت اینگونه رقم خورد که تنها باشیم قسمت اینگونه رقم خورد که دوری بکنم
من و این لحظهشماری که تو را منتظریم وامیدی که به این شام غریبان بستم چشم بر راه و دلم بر کف و جانم بر لب دوست دارم که بدانی،نگرانت هستم
آه از این دوری و از فاصلههای تا تو مرحبا بر من و بر طاقت جانفرسایم باز شب تا به سحر را به تو میاندیشم با حضور تو به سر می برم و تنهایم
سایهای خسته شدم،تکیه به دیوار زدم دست گیر از من مسکین که بسی محتاجم آسمانم نفس خسته من را دریاب من به این همدلی و همنفسی محتاجم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 14:12 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
سلام سلام سلام تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا∞+
زیر رادیکالم با فرجه ی مهربونی های همه ی کسانی که در این مدت به یادم بودن، می دونم برای اومدن خیلی دیره ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه است، در این مدت درگیر پروژه پایان تحصیلم بودم ،تاخیرم را ببخشید اگه دوست دارید می تونید با خوندن خاطره به ظاهر تلخ و به معنا شیرینش همراهم باشید به هر حال همه دعوتن،هر کی بیاد منت نهاده و قدمش روی چشمای قناری پروژه درسی سه واحدی از درسای رشته ی ریاضیه که چون نباید امتحان بدی خیلی طرفدار داره وبه جز استاد# ما بقی اساتیدی که این درس باهاشون ارائه می شه دانشجو می تونه تحقیقشو نهایتا در سی صفحه با تقریبا هزینه کردن بیست هزار تومن و با نمره حداقل ۱۷پاس کنه .روز انتخاب واحد یکی از دوستانم تماس گرفت و در مورد اخذ این درس با من مشورت کرد،گفتم حتما بر دارش! درس بی زحمت و نمره بیاریه،لطفا منم ثبت نام کن بعد از نیم ساعت تماس گرفت:زینب جان شرمنده ام به جز استاد #آخرین استادی که این درس باهاش ارائه می شد یک نفر ظرفیت داشت که خودمو ثبت نام کردم.سیستم به دلخواه خودش# رو برای تو زد. این اولی استاد# استادی بی نهایت مودب و مهربان ومتقابلا بی نهایت سختیگیره پنجشنبه رفتم دانشگاه برای دیدن استاد#،گفت نگران نباش یه پروژه ساده میدم،گفت یه فایل از کتاب تخصصی معمای ریاضی به زبان لاتین تو ایمیلت میزارم،ترجمه کن بیار.وقتی رفتم سراغ ایمیل دیدم شصت معمای ریاضی به همراه پاسخ هاش رو باید بدم ترجمه،دادم ترجمه که با کلی چک و چونه هزینه اش در مقایسه با بالاترین هزینه ای(پانزده هزار تومن) که تا حالا دوستانم برای این درس پرداخت کرده بودن سرسام آور بود،صد هزار تومن کجا و پانزده هزار تومن کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واین دومی وقتی نشون استاد دادم گفت بده تایپش کنن،خواهرم گفت بده من برات تایپ کنم که دوباره هزینه نکنی وبالاخره در مدت یک هفته صد و بیست صفحه رو تایپ کرد(که تا حالا بالاترین آمار بین دوستان بیست و پنج صفحه بود) با این اوصاف باز هم از آماده شدن کار خوشحال شدم و داشتم از خوشحالی می مردم که چون از خوشی مردن به ما نیامده بود برق مجتمع اتصالی کرد و سوختن هارد همانا و سوختن من هم همانا!!! واین سومی خودم از اول تایپشون کردم و از آن جا که سیستم ما هم حال درست و حسابی نداشت سوختن پاور همانا و روشن نشدن سیستم همانا و دوباره شعله ور شدن من همانا!!! این چهارمی بعد از تعمیر سیستم و سبک شدن سی چل هزار تومن دیگه دادمش صفحه بندی که این یکی رایگان دراومد چون طرف آشنا بود. بعد از صفحه بندی دادم صحافی.وقتی رفتم از صحافی بگیرمش دیدم به جای جناب آقای# روی جلد سرکار خانم # چاپ شده،با خودم گفتم مرد حسابی می مردی صفحه اولو یه نگاه می انداختی؟با عصبانیت گفتم:آقا به درد عمه ات می خوره،از اول صحافی کن، واین پنجمی خلاصه بعد از هفت خان رستم که چه عرض کنم هفتاد خان رستم نوبت تحویل پروژه واخذ نمره رسید۱۹.۲۹ شما جای من بودید چه حالی بهتون دست می داد؟؟؟؟؟گفتم استاد واقعا،الحق والانصاف کار من با صدو شصت هزار تومن هزینه به اندازه ۷۱صدم نقص داره؟خندید و گفت:نه،ولی من تا حالا به کسی بالای ۱۷ ندادم ،شما اولین نفری که بالای ۱۷ شدی. واین ششمی حرفی نبود چون خودم می دونستم. بالاخره بعد از نوشتن شصت معمای ریاضی و پاسخ هاشون شبیه x,y شدم. اما از این همه زحمت یه چیزو فهمیدم که طبق قضایای حدو پیوستگی همه چیز توی زندگی ممکنه به بیست میل کنه ولی هیچوقته هیچوقته هیچوقت بیست خام نمیشه. ۱۹.۹۹=زندگی lim ۲۰ → زندگی ممنونم که همراه حکمت پروژه ام وشایدم بد شانسی من شدید تا دلنوشته ی بعد.................................................................................... خدانگهدارتون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 13:48 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
افتاده ام به دام سکوتی که ممتد است
ای آسمان برای دل من غزل بخوان شب تلخ_ تلخ می وزد از سمت نخل ها امشب فقط به خاطر این نخل ها بمان
بغض همین ترانه،همین زخم ناگزیر بر شانه های دفترم آوار می شود در لحظه های بی تو سرودن برای تو حق دارد این ترانه که تکرار می شود
این حنجره نوای تو را مویه می کند آقای مهربان_ دلم،شب نرفتنی ست آقا تو را به غربت این کوچه ها قسم این فاجعه به حرمت زهرا،نگفتنی ست
من مانده ام به خاطر این شب که نیمه است تا صبح خاطرات تو را جستجو کنم از سفره های خالی و از کودک یتیم مولا بگو! که با چه کسی گفتگو کنم
از کوچه های کوفه و از درد فاطمه از فرق زخم خورده واز کاسه های شیر باید چگونه نام تو را منتشر کنیم؟ جز خواندن نماز شب و جوشن کبیر
و بی مقدمه: شهادت مظلومانه اش تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 23:13 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
"ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا" مي خوانم و از پس پنجره اتاقم،چشم هايم را به آسمان مي دوزم تا شايد تو را بنگرم به ميهماني ات آمده ام نگاه خيس مرا مي پذيري؟ وچقدر لحن صدايم،التماس هايم و گريه هايم،برايت آشناست "الهي وربي من لي غيرك" باران مي بارد و من در عجبم كه چگونه باران رحمتت باز هم روي سياه مرا مي شويد؟ و اكنون كه پاسي از شب گذشته است ومن در اين ظلمات، انتظار سحر را مي كشم،مرا به ميهماني ات بپذير كه سخت محتاج تو ام محتاج نگاهي كه دوباره متولدم كند ودستي كه به دستهايم توان قنوت و چشمي كه به چشمهايم لذت اشك هاي شبانه و به زبانم توفيق خواندن تو را بدهد آري !گداي كوي توام،گداي فرصتي كوتاه،توبه اي دوباره ............ مرا مي خواني؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 0:26 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
دوستان اديبم واساتيد بزرگواري كه با قدم زدن در هواي دلنوشته هايم ومعطر كردن آن با عطر نفسهايتان ورونق بخشيدن آن با نظرات ارزشمندتان خوشحالم ميكنيد: سلام! ببخشيد كه ديررسيدم با امتحانات پايان ترم_ترم آخرم درگير بودم كه به حمدالله به خير گذشت (خدا را شکر ،دارم نفس ميكشم قرار بود در وبلاگم فقط چهارپاره هايم را بگذارم ولي با خودم گفتم با اينهمه عشقي كه به "دست ها"يش دارم حيف است كه هواي دلنوشته هايم را با نام مقدسش نوراني نكنم .
وخداوندتشنگی را،ويا نه!شايد هم آب را با پشتوانه "دست ها"يش آفريد. امشب است كه آسمان به زمين اين پذيراي" دست ها"يش غبطه ميخورد ،انگار از همان بدو تولد، "دست ها"يش جور ديگري است وبا تمام كودكان متفاوت است ،به گونه اي كه مادر هم خوب مي داند كه اين "دست ها" مبارك است. آری ،عباس به دنیا می آید و"دست ها"یش وخداوند مباركي قدوم اين "دست ها"را سنبلي براي وفاداري قرار می دهد. "دست ها"يي كه قرار است آب آور فرزندان برادر شود . "دست ها"يي كه به وابستگي هايش بي وفايي ميكند وبه تنهايي شربت شهادت را پيشتر از آنكه مي بايست،پيشتر از همان وابستگي ها مي نوشد واكنون ديگر نه تنها آسمان به زمين غبطه نميخورد بلكه با تمام غرورش به ميمنت پذيرايي"دست ها"يش به زمين فخر ميفروشد. اين"دست ها" آيين دلبري را تا ابد آموزگارند. الله اكبر،اين "دست ها"شايسته "وان يكاد"است وعباس برتر ازانسان وهمنشين پيغمبر است. شب ميلادش را به جشن ستاره باراني آسمان ميرويم وسالروز تولدش را به پيشگاه حضرت وليعصر(عج)تبريك مي گوييم. "دست ها"ي سخاوتتان ابوالفضلي،"ايستادگي"تان حسيني،"آموزگار"يتان سجادي،"مردانگي"تان علي اكبري،و "وعده"هايتان مهدوي باد. تا دلنوشته بعد ........................................................خدانگهدارتون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 11:57 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
امشب دوباره پنجره را باز می کنم حس می کنم که ثانیه ها جاودانی اند انگار هر پرنده که رد می شود تویی این لحظه ها که در گذرند آسمانی اند
چشمی به راه جاده ودستی به آسمان همچون کبوتری به هوایت مهاجرم یک ندبه مانده تا بدمد صبح این کویر این جمعه می رسد خبری از مسافرم
زیباست ماه روی تو را منتظر شدن این خانه با شکوه حضورت منور است باران،ببار باور خود را که هر غروب آئینه با تو روشن وبی تو مکدر است
در دل طنین یاد تو،بر لب وان یکاد گویا از انتظار تو در من ترانه است این آرزوی فجر که در جان تنیده است شاید که روز آمدنت را نشانه است
آقا کتاب مختصرم را ورق بزن حاجات زائران حرم را ورق بزن در چشمهای من غمی از دوری شماست ای آسمان،نگاه ترم را ورق بزن به امید ظهورش تادلنوشته بعد.........................................خدانگهدارتون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 0:27 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
گمنام تر ز خویشم و غمگینتر از شبم ای کوچهها، به خاطر من باورم کنید دلتنگ مانده در مه و شبگرد گشتهام باران گرفت، همسفر آخرم کنید
یک کوله بار خاطره ازخود نهاد و رفت آنکس که سالها دل من از پیاش دوید عمریست خستگی شده سهم نگاه من یک لحظه گونههای ترم را کسی ندید
دلتنگی تو را چه کسی گریه می کند جز من که چشمهای تو را درک می کنم من عاشقم، از این همه تکرار خستهام آخر شبی نگاه تو را ترک می کنم
حسرت شده نصیب من بیقرار باز آیا به داد این دل تنها نمی رسید؟ ای عابران گم شده در ازدحام شب با چشمهای بسته به فردا نمی رسید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 2:16 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
سلام
اولین دلنوشته وبلاگم را که برای حضرت ولی عصر(عج)سروده ام ، تقدیم به تمام همسفرانی می کنم که قرار است با نظراتشان مرا در رونق بخشیدن به وبلاگم یاری کنند به خصوص استاد عزیزم آقای نظاری من خسته از تمام هیاهوی عالمم پس کی مرابه کوی خودت راه میدهی ای سرپناه گریه در این غربت کبود آیا برای درد دلی چاه میدهی
حس میکنم به شور شکفتن رسیده ام این انتظار جان مرا تازه میکند شوق بهار تازه تری در دل من است شوق بهار جان مرا تازه میکند
تو هستی منی همه ی هستی منی ایمان عاشقانه ی من باور منی فصل اجابت همه ی ندبه های من دست قنوت ساقه ی نیلوفرمنی
یک جمعه میرسی دل ما عادتش شده تقویم را ورق زدن ومنتظرشدن هی خیره میشود به مسیری از آسمان دل میدهد به پنجره ها پابه پای من
این جمعه هم گذشت ولی باز انتظار این جمعه هم نگاه تو هم صحبتم نشد این جمعه هم درخت شدن سهم من نبود این جمعه هم پرنده شدن قسمتم نشد
بر هم بزن بساط خزان را برای ما یک نوبهار تازه تری را شروع کن شب مانده است پنجره ها را رها نکن خورشید جاودانه ی عالم طلوع کن به امید ظهورش تا دلنوشته بعد...................................خدانگهدارتون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 16:54 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
اول: سلامی با لهجه ی قناری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 23:35 توسط زینب سادات هاشمي پور |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
از این دست همينطوري دانوب آبي گنجشك برفي دریاچه ی قو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 آذر 1390 آبان 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 |
|
RSS
|